حكيم زجاجى
107
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دو گفت كاى مهتر كامياب * چنان ديد امشب روانم به خواب كه عبد اللّه بن زبير امير * به دستم « 1 » فتادى ز ناگه اسير برون كردمى از تن مرد پوست * نه دشمن بماندى بر او نه دوست 5 سپه كن كنون تا شوم جنگجوى * از اين بوم و برزن به نزديك اوى سپه داد او را دو ره يك هزار * روان كرد حالى چو باد بهار ز اول به طائف « 2 » شد از شام شاد * كز آن بوموبر بود او را نژاد ثقيفىنژادست آن بدگهر * يكى مرد سرتيز بد چارهگر در آن بوموبر كرد چندى درنگ * همىكرد آن جايگه ساز جنگ 10 بر آن نامور جمع شد ده هزار * سواران شايستهء كارزار سوى مكه شد با سپاهى گران * فرود آمد آن خيل از هر كران به نزديك چاهى بزد بارگاه * بگويم تو را اين زمان نام [ چاه ] ورا دير ميمون نهادند نام * برآن چاه كردند لشكر مقام به شعبان بد آغاز اين كين و جنگ * كه بر مردم مكه شد كار تنگ 15 ز هفتاد بر سر نشسته دو سال * بفرمود عبد اللّه بىهمال كه شد لشكر مكه يكسر برون * بر آن دشت گشتند جوياى خون شب و روزهايى چنين جنگ بود * زمين و زمان بر سران تنگ بود چو ماه صيام اندرآمد ز راه * ز « 3 » جنگ اندرآمد سراسر سپاه چو شوال شد مير حجاج شاد * فرستاد مردى به كردار باد 20 ز عبد الملك خواست بىمر مدد « 4 » * فرستاد حالى سپه بىعدد اميرى بر آن خيل طارق به نام * برفتند تا مكه از حد شام به ذى القعده از سر گرفتند جنگ * بر آن مكيان شد زمين تار و تنگ از آن مكيان بىكران كشته شد * وز آن مردمان بخت برگشته شد پراكنده شد لشكر از هر كنار * بر اهل حرم كار شد سخت زار 25 همه نامداران بسيار خير * برفتند از پيش پور زبير [ چو ] حجاج از آن كار آگاه شد * به نزديك شهر اندر آن راه شد
--> ( 1 ) بدسم ( 2 ) لطاف ( 3 ) به ( 4 ) عدد